دلتنگی های یک عمه
نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

دیوجانس از اسکندر پرسید: اعلیحضرتا! در حال، بزرگترین آرزوی شما چیست؟

اسکندر پاسخ داد: بر یونان تسلط یابم.

دیوجانس پرسید: پس از آن که یونان را فتح کردی، چه؟

گفت: آسیای صغیر را فتح کنم.

باز پرسید: پس از آن چه؟

گفت: دنیا را فتح کنم.

دیوجانس پرسید: بعد از آن؟

اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم.

دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بى‌تحمل رنج و مشقت به استراحت نمی‌پردازى و از زندگیت لذت نمى‌بری؟

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.

                                                          سهراب سپهری

نگارش در تاريخ دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

خدایا به من زیستنى عطا کن که در لحظه مرگ، بر بى‌ثمرى لحظه‌اى که براى زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردنى عطا کن که بر بیهودگیش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آن چنان که تو دوست می‌دارى.

خدایا "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.

خدایا "مسئولیت‌هاى شیعه بودن" را که على‌وار بودن و على‌وار زیستن و على‌وار مردن است، و على‌وار پرستیدن و على‌وار اندیشیدن و على‌وار جهاد کردن و على‌وار کار کردن و على‌وار سخن گفتن و على‌وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان على است، همواره فرا یادم آر.

خدایا خودخواهى را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خودخواهى دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا رحمتى کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتى نامم را در خطر ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را مى‌گیرند و براى دین کار مى‌کنند، نه از آنها که پول دین را مى‌گیرند و براى دنیا کار مى‌کنند.

خدایا بر اراده، دانش، عصیان، بى‌نیازى، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایى‌ام بیفزاى.

خدایا در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهى مى‌کشاند، مرا، با "نداشتن" و "نخواستن"، روئین تن کن.

                                                                 دکتر علی شریعتی

نگارش در تاريخ شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

اگر طبیبی را گویند که: علاج این رنجور می‌کنی؟ چرا علاج پدرت را نکردی که بمرد؟!

و مصطفی(ص) را گویند: چرا عمت، را که بولهب است، از تاریکی برون نیاوردی؟

گوید که: رنج‌هایی است که قابل علاج نیست! مشغول شدن طبیب، بدان، جهل باشد!

و رنج‌هایی است، قابل علاج است، ضایع گذاشتن آن، بی‌رحمی است.

 

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

مردی به زیارت می‌رفت. عارفی به او رسید و پرسید: کجا می‌روی؟

مرد گفت: به زیارت می‌روم، به دیاری.

عارف گفت: چه می‌خواهی و چه طلب می‌کنی از زیارت.

مرد گفت: خدا را طلب می‌کنم.

عارف گفت: خدای دیار خود را چه کرده‌ای که به دیار دیگر در طلبش می‌روی.

نگارش در تاريخ یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

اگر واقعا بخواهم وضعیتم بهتر شود، می‌توانم بر یگانه چیزی که در اختیارم است - خودم- متمرکز شوم.

 می‌توانم از اصلاح دیگران دست بکشم و به اصلاح ضعف‌های خودم بپردازم. می‌توانم بکوشم انسان بی‌نقص و کاملی باشم: منشاء عشق و حمایت بی‌قید و شرط.

می‌توان امیدوار بود که دیگران قدرت این نمونه عامل را احساس کنند و همان گونه پاسخ دهند.

اما خواه دیگران این گونه پاسخ دهند و خواه نه، مثبت‌ترین شیوه برای تاثیر گذاشتن بر وضعیتم این است که بر بهبود خودم - بر هستی‌ام - متمرکز شوم.

نگارش در تاريخ جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس،چه سفرها کرده‌ایم،

                                                             چه سفرها کرده‌ایم

 

ما برای بوسیدن خاک سر قله‌ها،چه خطرها کرده‌ایم،

                                                             چه خطرها کرده‌ایم

 

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود،خون دلها خورده‌ایم،

                                                              خون دلها خورده‌ایم

 

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود،رنج دوران برده‌ایم،

                                                                رنج دوران برده‌ایم

 

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن،چه سفرها کرده‌ایم،

                                                             چه سفرها کرده‌ایم

 

ما برای نوشیدن شورابه‌های کویر، چه خطرها کرده‌ایم،

                                                             چه خطرها کرده‌ایم

 

ما برای خواندن این قصه عشق به خاک،خون دلها خورده‌ایم،

                                                              خون دلها خورده‌ایم

 

 ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک، رنج دوران برده‌ایم،

                                                                رنج دوران برده‌ایم

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

تو ای اراده‌ی من! ای جانشین هر نیاز، تو ای نیازمندی من! مرا از همه‌ی پیروزی‌های کوچک در امان دار!

تو ای مقدر روانم، که من او را تقدیر نام داده‌ام! ای در- من! ای بر- من! مرا برای تقدیری بزرگ در امان دار و بگذار!

و واپسین بزرگی خویش را، ای اراده‌ی من، برای واپسین فرصت خویش نگاه دار، برای آن دمی که سرسختانه در قله‌ی پیروزی خویش خواهی بود! آه، چه کس پیروزی خویش را فرو ننهاده است؟

آه، چشمان چه کس درین غروب مستانه تار نشده است؟ پاهای چه کس سستی نگرفته  و ایستادن در قله‌ی پیروزی را از یاد نبرده است!

تا آن که من روزی در نیمروز بزرگ آماده و رسیده باشم: آماده و رسیده همچون آهن تافته، همچون ابر آبستن آذرخش...

ای اراده‌ی من، ای جانشین هر نیاز، تو ای نیازمندی من! مرا برای یک پیروزی بزرگ در امان دار!

نگارش در تاريخ دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

اگر من در قلب شما حساب بانک عاطفی بگشایم و در آن ادب و مهربانی و صداقت و وفای به عهد بیندوزم، بهره‌ام از این حساب اعتماد و اطمینان شما خواهد بود.

هر چه به این اعتماد بیفزایم، بهره‌ام در این حساب فزونی خواهد گرفت و می‌توانم به وقت نیاز از آن بهره‌مند شوم.

حتی اگر مرتکب اشتباهی گردم، این ذخیره اعتماد و عواطف به یاریم شتافته و خطایم را جبران خواهد کرد و حتی اگر ارتباطات روشنی را با شما برقرار نکنم، منظورم را درک خواهید کرد و متخلفم نخواهید خواند.

با افزایش موجودی در این حساب سطح اعتماد و اعتبار فزونی می‌گیرد و روند ارتباطات ساده، موثر و سریع می‌شود.

نگارش در تاريخ جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

آرین عزیزم چند روز پیش خوابی را که دیده بود برایم تعریف کرد. خوابی که شاید یادآور روزهایی بود که او در ایران بود و با حسام پلی‌استیشن بازی می‌کرد

که اگر کاری با آنها نداشتی ساعتها و ساعتها بازی می‌کردند و خسته نمی‌شدند، انگار لذت آن روزها هنوز در خاطر عزیزش است که خوابش را می‌بیند.

خواب دیده بود با حسام مشغول بازی پلی‌استیشن هستند. وقتی از او پرسیدم آیا من هم در خوابت بودم یا نه؟ جواب داد تو هم بودی و داشتی ما را نگاه می‌کردی اما بالاخره حوصله‌ات سر رفت و آمدی ما را قلقلک دادی بعد از گفتن این جمله خودش هم حسابی خندید.

امیدوارم هر چه زودتر آرین عزیز را همراه بیتا جان در کنارمان ببینیم، فکر کنم آرین و حسام در اولین روزی که همدیگر را ببینند حسابی تلافی این دور بودنها را بکنند و حسابی با هم بازی کنند که چقدر دیدن آنها حتی هنگام بازی هم شیرین است. منتظرشان هستیم.

نگارش در تاريخ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

مرد آن باشد که

در «ناخوشی»، «خوش» باشد

در «غم»، «شاد» باشد

زیرا که داند،

 آن «مراد» در «بی‌مرادی» در پیچیده است

در آن بی‌مرادی، امید مراد است!

در آن مراد، غصه رسیدن به بی‌مرادی.

                                                                  شمس تبریزی 

نگارش در تاريخ دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

خواجه‌اى غلامش را میوه‌اى داد. غلام میوه را گرفت و با رغبت تمام مى‌خورد. خواجه، خوردن غلام را مى‌دید و پیش خود گفت: کاشکى نیمه‌اى از آن میوه را خود مى‌خوردم. بدین رغبت و خوشى که غلام میوه را مى‌خورد، باید که شیرین و مرغوب باشد.
پس به غلام گفت: یک نیمه از آن به من ده که بس خوش مى‌خورى.
غلام نیمه‌اى از آن میوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن میوه خورد، آن را بسیار تلخ یافت. روى درهم کشید و غلام را عتاب کرد که چنین میوه‌اى را بدین تلخى، چون خوش مى‌خورى؟!
غلام گفت: اى خواجه! بس میوه‌ی شیرین که از دست تو گرفته‌ام و خورده‌ام. اکنون که میوه‌اى تلخ از دست تو به من رسیده است، چگونه روى درهم کشم و باز پس دهم که شرط جوانمردى و بندگى این نیست.

صبر بر این تلخى اندک، سپاس شیرینى‌هاى بسیارى است که از تو دیده‌ام و خواهم دید.

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

شعر زیر را روز نهم دی ماه پسر نازنینم حسام الدین برای دایی رضای عزیزش سرود:

از تمام عزیزانی که لطف کردند و با من همدردی کردند، بسیار سپاسگزارم، امیدوارم هیچ وقت غم نبینید.

نگارش در تاريخ دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

می‌بینی برادر، می‌بینی که مانده‌ام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آن‌روزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌کند.

کجاست عادت خاک؟ کجاست سردی‌اش که مرا نمی‌گیرد. باور دارم که هستی. هنوز منتظرم که چشمان منتظر تو را ببینم، سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌کند.

هنوز بغضم می‌شکند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به ظهر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترک خورد...

تو سفر نکرده‌ای که در انتظار بازگشتت باشم؛ در آن دوردست‌ها نمانده‌ای که چشم به افق ناپیدا بدوزم؛

تو به افسانه‌ها تعلق نداری که در خیال و رؤیا تصورت کنم؛ گم نگشته‌ای که جستجویت کنم؛

تو سفر نکرده‌ای که چشم انتظار بازگشتت باشم؛ تو روی برنگردانده‌ای که شکوه از بی‌اعتنایی‌ات داشته باشم؛

تو در کنار منی و من سرمست از عطر حضور تو؛ تو حاضری و من سرخوش از گرمای دستان برادرانه‌ات؛

چه سخت است مرگ برادر

نگارش در تاريخ دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

شبی که آواز نی تو شنیدم / چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم / نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی که رخ نمی‌نمایی / از آن بهشت پنهان دری نمی‌گشایی

من همه جا پی تو گشته‌ام / از مه و مهر نشان گرفته‌ام

بوی تو را ز گل شنیدم / دامن گل از آن گرفته‌ام

تو ای پری کجایی که رخ نمی‌نمایی / از آن بهشت پنهان دری نمی‌گشایی

دل من سرگشته توست / نفسم آغشته توست

به باغ رویاها چو گلت بویم / در آب و آیینه چو مهت جویم / تو ای پری کجایی؟

در این شب یلدا ز پی‌ات پویم / به خواب و بیداری سخنت گویم / تو ای پری کجایی؟!

مه و ستاره درد من می‌دانند / که همچو من تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو / میان چشم من هویدا شو

تو ای پری کجایی که رخ نمی‌نمایی / از آن بهشت پنهان دری نمی‌گشایی

نگارش در تاريخ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

دانه کوچک بود کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه‌ی کوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشم‌ها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه‌ی روشن برگ‌ها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد: من هستم، ‌تماشایم کنید.

اما هیچ‌کس جز پرنده‌هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه‌ی زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجه نمی‌کرد.

دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگ‌تر ، کمی بزرگ‌تر مرا می‌آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگ‌تر از آن‌چه فکر می‌کنی. حیف که هیچ‌وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی، خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه‌ی کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد، رفت تا به حرف‌های خدا بیش‌تر فکر کند.

سال‌ها بعد دانه‌ی کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ‌کس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می‌آمد.

                                                                     عرفان نظرآهاری

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم حکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا روَد

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی‌ست

این شُکر چون کنم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام

کاین سوز دل به ناله هر عندلیب نیست

                                                      هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

نگارش در تاريخ یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ توسط فریبا فرشادمهر

وقتی آرین عزیزم  ایران بود روزهای پنجشنبه چند تا نقاشی می‌کشید؛ از خودش و از آرزوهاش و بعد با بیتا جان می‌رفتند سر مزار رضا...  آرین نقاشی‌ها را می‌‌ذاشت روی مزار برادرم تا باباش آرزوهای کوچولوی پسر نازنینشو ببینه...

دیشب بیتا می‌گفت: آرین بهم گفته مامان، اینجا کسی نیست بریم سر مزارش گل ببریم...نمی‌دونم چی تو دل برادرزاده معصومم می‌گذره...اون گل بردونا، اون درد و دل‌های کودکانه آرین که به شکل نقاشی کشیدن بود، اون لحظه‌ها، اون آرزوها...

شاید دل کوچیکش هوای اون جور درد و دل‌ها را کرده که می‌خواد گلی رو روی مزاری بذاره فقط مثل ما آدم بزرگا بیان نمی‌کنه. با جمله‌های کودکانه‌اش می‌خواد بگه: می‌خوام با بابام حرف بزنم.

به بیتا گفتم ببرش سر مزار سربازهای گمنام.

مهم نیست این مزار، مزار پدرش نیست، مهم آرامشیه که با زنده کردن خاطرات در ذهن پسر کوچولوی ما به دست میاد. مهم نیست گل روی چه مزاری گذاشته می‌شه، مهم ارتباطیه که با عطر یاد پدر در فضای دنیای کودکانه‌اش می‌چرخه و یاد عزیزش رو زنده می‌کنه...

درباره وبلاگ

آرین ششم اسفند 1382 در تهران به دنیا آمد. او فرزند برادر جوانمرگم رضاست که در ظهر 9 دی ماه 1386 قلبش برای همیشه از حرکت ایستاد. آرین عزیزم همراه با بیتا مادر نازنینش 7 مرداد 1388 از ایران مهاجرت کردند تا زندگی جدیدی را آغاز کنند.
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها
افق

قالب وبلاگ