دلتنگی های یک عمه

خدا روح رفتگان شما و برادر مرا بیامرزد

اگر شما هم روزی پا به حرم امام رضا(ع) گذاشته باشید، شاید مثل من غرق زیبایی دیوارهای پوشیده از آینه کاری‌اش، شده باشید.

وقتی بچه بودم، تو ضریح امام رضا(ع)، به تکه‌های آینه‌های کوچک که جزیی از زیبایی بی‌نهایت آینه‌کاریها بود، خیره می شدم؛ به یک تکه کوچک که می‌تونستم توی اون تصویری از اطرافم را با زاویه دید دیگری ببینم. همیشه این سؤال تو ذهنم می‌اومد که آیا در یکی از این هزاران تکه، تصویری از گذشته به جا مونده؟ شاید توی یکی از اون تکه‌ها صورت کسی که ساعتها، روزها، ماهها و یا سال‌ها پیش این‌جا اومده به هر حاجتی، هنوز باقی مونده باشه و اگر این‌طور باشه در اون بی‌نهایت تکه آینه، بی‌نهایت تصویر را می‌شه دید که گاهی یکی از اونا آشناست...

...

الان که بزرگ شدم توی دنیای بزرگا منطق حرف اصلی را می‌زنه، منطق ریاضی، فیزیک، شیمی. منطق زمان و این زمان منطقی داره که همیشه با درد همراهه...

توی این دنیای دو دو تا چهار تا، دوست دارم دست فرشته زمان را بگیرم و ازش بخوام منو به روزهایی ببره که تقدیر رو مثل الان نمی‌دونستم و چه خوشحال و سرخوش بودم. به روزهایی که برادرم در جمع ما در دنیای کودکی‌هامون در بازی بزرگ شدن و قد کشیدن با نهال انجیر کوچکش رقابت می‌کرد. کاش فرشته زمان از این اشکی که در سینه‌هامون می‌لرزه ما رو به اون لحظه ببره که حال خوبی داشتیم و از اندوه یک ظهر دلگیر که برادرمون رفت بی‌خبر بودیم.

کاش تو تصویر تکه‌های جامونده بودیم و الان در ضریح امام رضا(ع)، رضای خودمون رو پیدا می‌کردیم، دستش را می‌گرفتیم و باذوق پیدا شدنش از حرم بیرون می‌اومدیم.

رضا جان در کدام تکه از ستاره‌های آسمون نشسته‌ای تا در حرم زیبای خداوند در بین تمام آینه‌کاریهای ستاره‌های شب‌های تنهایی‌مان دنبالت بگردیم و پیدات کنیم.

هر جا هستی برای سی و پنجمین بار تولدت مبارک.

گرچه هر سال که بگذره تصویر تو، تو تکه‌های آینه همان تصویر جوان تو خواهد بود.

 





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩



دوباره از آقای عزیز دور شدیم.

این مدت پر بود از شادی حضور او و دیگر مجالی برای نوشتن نبود.

هر زمان که آرین و حسام زیر یک سقف جمع می‌شدند خانه پر بود از شادی و شیطنت‌های آنها.

روزهای خوبی بود. کنار هم بودن همیشه خوب است. جای رضا برادر عزیزمان خالی بود که ببیند چطور پسرش علائق و حالت‌های او را به ارث برده.

آرین و بیتای عزیز هفدهم مرداد به امریکا برگشتند گرچه روزهای شادی را در کنار آنها داشتیم اما باز از دوری‌شان دلتنگ خواهیم شد.

به امید دیدار دوباره و دوباره و دوباره...





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩



سلام بر تو ای امیرالمومنین

گواهی ‌دهم که تو در راه خدا جهاد کردی چنانچه باید و رفتار کردی به کتاب خدا و پیروی کردی از سنت‌های پیامبرش صلی‌الله علیه و آله تا این‌که خداوند تو را به جوار خویش دعوت فرمود و به اختیار خودش جانت را قبض نمود و ملزم کرد دشمنانت را به حجت و برهان با حجت‌های رسای دیگری که با تو بود بر تمامی خلق خود.

خدایا قرار ده نفس مرا آرام به تقدیر خود؛ خشنود به قضایت و حریص به ذکر و دعایت و دوستدار برگزیدگان دوستانت و محبوب در زمین و آسمانت و شکیبا در مورد نزول بلایت و سپاسگزار در برابر نعمت‌های فزونت و متذکر عطایای فراوانت...

که براستی تویی صاحب نعمت‌هایم و منتهای آرزویم و سرحد نهایی امیدم و بازگشتگاه و اقامتگاهم

تویی معبود و آقا و مولای من

بیامرز دوستان ما را و بازدار از ما دشمنانمان را و سرگرمشان کن از آزار ما و آشکار کن گفتار حق را و آن را برتر قرار ده و از میان ببر گفتار باطل را و آن را پست گردان که براستی تو بر هر چیز توانایی.

                                                بخشی از دعای امین‌الله





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩



آقای عزیز پس از ماهها دوری به ایران آمد.

چون پرستوی شادی که با خود بهار را به سرزمین دلهای منتظر ما می‌آورد.

آرین عزیزم همراه با بیتا مادر نازنینش دلتنگی روزهای دوری را به شادمانی روزهای دیدار تبدیل کرد.

 

دیدنش از یک سو و بوئیدن او که یادآور عطر خاطر برادرمان است، صورت و سیرت او که نشان از رضا دارد برایمان سرشار از احساس خوبی‌ست.

امیدواریم همگی در کنار هم در این تابستان دیدار، سبز باشیم.

(پروردگارا! برادرم را بیامرز و او را در رحمت خود داخل کن و تو مهربانترین مهربانانی.)





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩



کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.

کودک گفت: اما این‌جا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می‌توانم بفهم مردم چه می‌گویند وقتی حتی زبان آنها را نمی‌دانم.

خداوند گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته‌ام را به من بگو؟

خداوند پاسخ داد: نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد اما تو به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی...





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩



وقتی تو نیستی

 نه هست‌های ما چونان که بایدند

 نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می‌خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می‌کنم:

باشد برای روز مبادا

اما

در صفحه‌های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می‌داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

 وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما چونان که بایدند

نه بایدها...

هر روز بی تو روز مباداست

                                        قیصر امین‌پور





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩



نقل است که رابعه را به خواب دیدند. گفتند: حال گوی از منکر و نکیر.

گفت: چون آن جوانمردان درآمدند و گفتند: من ربک؟ گفتم: بازگردید و حق را بگویید که:

با چندین هزار خلق، پیرزنی را فراموش نکردی؛ من که از همه جهان تو را دارم، هرگز فراموشت نکنم تا کسی را فرستی که: خدای تو کیست؟





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩



پسرم! از مردم پند بگیر، پیش از آن‌ که تو مایه پند مردم شوی.

تو موظف نشده‌ای که کوه‌ها را بر دوش بکشی و نیز به انجام دادن چیزی که توانش را نداری، موظف نشده‌ای؛ پس گرفتاری را بر دوشت حمل نکن و با دست خودت، خود را قربانی نکن.

پسرم! تو چنان که می‌کاری، می‌دِرَوی و چنان که عمل می‌کنی، می‌یابی.

پسرم! تنهایی، از رفیق بد بهتر است. من سنگ و آهن را جا به جا کردم، ولی چیزی سنگین‌تر از همراه بد نیافتم.

پسرم! هر که زبانش را نگه ندارد، پشیمان می‌گردد. با بزرگ مشورت کن و از مشورت با کوچک حیا نکن.

پسرم! به مردم دشنام نده که در پاسخ، به پدر و مادرت دشنام می‌دهند و در این صورت، این تویی که پدر و مادرت را دشنام داده‌ای.

پسرم! کیست که خدا را یاد کرد، ولی او یادش نکرد و کیست که به خدا توکل کرد، ولی خدا او را به دیگری واگذاشت.





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩



هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزهای عاشقانه مال تو

این شبهای بی‌قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

توی بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو، آسمون خونه‌نشین بود

دلت رو شکسته بودن همه‌ی قصه همین بود

می‌تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم بی‌تو مثل تو تنهای تنها





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩



روزگاری مردی بود دارا، اما بی‌خرد. او وقتی خانه‌ی زیبای سه مرتبه کسی دیگر را دید، و بر او حسد برد و بر این اندیشه که خود در مال و ثروت از آن مرد کم ندارد، خواست تا بنایی مانند آن، برای خویش بسازد.

او معماری را خواند و گفت تا چنان سرایی برایش بسازد. معمار پذیرفت و بی‌درنگ به کار پرداخت تا نخست خانه را پی بریزد، و سپس طبقه اول و پس طبقه دوم و سرانجام طبقه سوم را بر آن بسازد.

مرد توانگر که از پیشرفت تدریجی کار ناآرام بود به معمار گفت: "من زیربنا یا طبقه اول یا طبقه دوم نمی‌خواهم؛ من همان طبقه سوم خوش‌نما را دوست دارم. همان را زود بساز."

یک فرد نابخرد، همیشه به همان نتیجه و یافته کارها می‌اندیشد، و تاب و حوصله کوششی را که بایسته یافتن نتایج نیکوست، ندارد.

 هیچ بهره نیکو بی‌تلاش بایسته فراهم نمی‌آید، هم چنانکه بی‌ساختن پایه و طبقه‌های اول و دوم، طبقه سوم را نتوان ساخت.





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩



اگر در راه تحقق رویاهای خود پیش می‌روید، نسبت به آن متعهد باشید. حتی یک در را بر روی بهانه‌هایی از این قبیل باز نگذارید:

خوب، این دقیقا همان چیزی نیست که من می‌خواستم!

چون چنین عباراتی پر از بذرهای شکست است. راه خودتان را بروید، حتی اگر قدم‌هایتان به ناچار متزلزل باشند، حتی اگر بدانید که می‌توانستید آن کار را به نحو بهتری انجام دهید.

اگر امکاناتی را که در زمان حال دارید، بپذیرید؛ بی‌تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد. اما اگر بپذیرید که محدودیت‌هایی دارید، هرگز از دست آنها خلاص نخواهید شد.

با راه خودتان با شهامت مواجه شوید و از انتقاد دیگران نهراسید. و از همه بالاتر: به خودتان اجازه ندهید که انتقاد از خود، فلجتان کند.

در شب‌های بی‌خوابی‌تان خدا با شماست و با محبت خود، اشک‌هایتان را پاک می‌کند.





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩



ای کاش در پایان این سفرها و سفرها

اگر رسیدیم به آن چشمه‌ی آب

و پای آن صخره‌ی بلند

و آن باغ‌های سرسبز که روح خویشاوندانم

در لای شاخ و برگ‌های خرم و شاداب آن

به خواب رفته‌اند،

فصل بهار باشد و هنگام سبزه باران،

نه پرتو خونین غروب

و نه سایه ظلمانی ابرهای اندوه.

نه کسوت عباسیان و نه شعار سرخ علمان

شیعه‌ی پاک و بزرگ و صبور و صمیمی ِ

آن تنهای دردمند نخلستان‌ها

 

                                               دکتر علی شریعتی





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩



بیا که گل جوانه کرده

دلم پر از ترانه کرده

بخوان که محنت زمانه

دل مرا نشانه کرده

بخوان که خاطرم هوای

سرود عاشقانه کرده

 

بزن چو باد نوبهاری

سری به آشیانه‌ی ما

که سر کشد به چرخ گردون

سرود جاودانه‌ی ما

بیا که در دلم بسی قصه‌ی ناشنوده دارم

بیا که چون غنچه به کف سبوی ناگشوده دارم

 

بخوان ترانه‌ای نو

حدیث تازه سر کن

دهان بلبلان را

به نغمه پر شکر کن

بیا بخوان ترانه‌ای به گوش جانم

بیا ببر به عالم فرشتگانم

بیا ببر به عالم فرشتگانم





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩



ابوسعید ابوالخیر را گفتند: کسی را می‌شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روی آب راه می‌رود.

شیخ گفت: کار دشواری نیست؛ پرندگانی نیز باشند که بر روی آب پا می‌نهند و راه می‌روند.

گفتند: فلان شخص در هوا می‌پرد. گفت: مگس نیز در هوا بپرد.

گفتند: فلان شخص در یک لحظه، از شهری به شهر دیگر می‌رود.

گفت: شیطان نیز در یک دم، از شرق عالم به مغرب آن می‌رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.

مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد، و با مردم داد و ستد کند و با آنان درآمیزد و یک لحظه از خدای خود غافل نباشد.





نویسنده : فریبا فرشادمهر ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩